|
چهاردیواری "در بند آن نه ایم دشنام یا دعاست / یادش بخیر هر که زما یاد کند"
| ||
|
عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار ِ کس نیست دانم که همین قَدَر بدانید هرگز مَبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رُخ ِ عاشقان مریزید تا آب ز چشم ِ خود نرانید معشوقه رضای کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید این است رضای ِ او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید این است سخن که گفته آمد گر نیست درست، بر مخوانید این است نصیحت سنائی عاشق مشوید اگر توانید
حکیم سنائی غزنوی از کتاب در اقلیم روشنایی بعدا نوشت: ظاهرا داریم به روزهای بحرانی امتحانات پایان ترم نزدیک می شیم، چند روزی برم درس بخونم شاید که رستگار شده و هر چه زودتر از خیر و شر این ترم کوتاه لعنتی خلاص شم و به آرامشی کوتاه نائل بگردم... آممممین. برای دوستان همدرد هم آرزوی فرجه هایی پر از استراحت درسی دارم :))) [ شنبه 28 اردیبهشت1392 ] [ 23:58 ] [ م ه س ا ]
+ دو تا از دوستای مجازی م گم شده اند، ینی چه جوری باید پیداشون کنم، آیا؟ ++ پیرزن غرغروی درونم شروع کرده به ایراد گرفتن از همه چیز و همه کس... . +++ (برای مخاطب خاص) وقتی دلت شکست، تنها و بی هدف/ شب پرسه می زنی از هر کدوم طرف روزهای خوبتو انکار می کنی/این واقعیتو تکرار می کنی اطرافیانتو از دست میدی و/ افسرده میشی و از دست میری و/ دور خودت همش دیوار می کشی... (متن ترانه ی سیامک عباسی هستش) . . . . . . ادامه مطلب [ پنجشنبه 26 اردیبهشت1392 ] [ 0:10 ] [ م ه س ا ]
شهر در سکوت خفته و مرگ در چند قدمی ادراک نشسته، انگشتهای مهربانش را به گونه ی پنجره می کشد. گنجشک ها اذان می گویند و گلدسته ها به سادگی سرودشان می خندند. در این میان، خداوند عجیب تنهاست! 23/ اردی بهشت/92
+ دلم برای خدا تنگ شده... ++ با من حرف بزن/ من در پناه پنجره ام برچسبها: شعر من [ چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 ] [ 0:42 ] [ م ه س ا ]
تو، یک قدم نزدیک تر بیا؛ من، چشمهایم را به تو می بخشم. طلوع خورشید فردا در چشمهای عسلی تو طعم دیگری دارد. + هر جا بری میآم، دلگرم بی قرار/ بی من سفر نرو، تنهام دیگه نذار/ تو با منی هنوز، عطر تو با منه/ فردا داره به ما لبخند میزنه... برچسبها: شعر من [ یکشنبه 22 اردیبهشت1392 ] [ 0:4 ] [ م ه س ا ]
آرام، آرام درقلبم چنبره زدی، در ذهنم ریشه دواندی، اینک سردرگریبان کشیده ای تا اطلسی ترین روح خاکی کورترین نقطه ی مدار درکم بماند.
11/آذر/89 + یک توهم زیبا به همه ی حقیقت های دوست نداشتنی و اجباری می ارزه... ++ روز 13 اردی بهشت خیــــــــــــــلی خوب بود، درست همون طوری که واسه خودم پیش بینی کرده بودم. اولش استرس داشتم که مسیرها رو پیدا نکنم، بعدش دیدم نه بابا همچی سختم نیس، الان تهرون رو مث کف دس بلد شدم دیگه (لاف آبادانی). بعدش استرس داشتم که نتونم با بلاگرهای محترم دوس شم، که این هم با دیدن شیدا جون و جناب ارسطو زود برطرف شد؛ دیگه خیالم راحت شده بود و باقیش رو استرس نداشتم. مهم اینکه، جای همه ی دوستانی که دوس داشتم باشن و نیومدن هم خالی بود؛ البته همگی توی ذهن من حضور داشتند:-*. درحقیقت نمایشگاه کتاب امسال بهترین بهانه برای دیدن دوستان قدیمی و یافتن دوستان جدید بودش. واللللا، با این نمایشگاهشون:)). 20 ساعت توی اون قطار لعنتی مچاله شدم ولی خب با خاطره های خوب برگشتم... مرسی از همممممه تون +++ بدم میآد از اینایی که به سوالای مخاطبهاشون اهمیت نمیدن... خب اگ جوابشو می دونست که مطمئنن نمی پرسید... ++++ چقد دلم میخواست حرف بزنم:)) برچسبها: شعر من [ شنبه 21 اردیبهشت1392 ] [ 18:55 ] [ م ه س ا ]
خودم میدانم دلیل همه ی دلتنگی ها دوری ست نه دوستی!
جهت یابی را بلدم؛ میدانم ستاره ی شمال که بدرخشد بیراهه های تاریک گم می شوند، یا خوشه ی پروین نام کوچه ی قرارهای شنبه است حوالی سطل زباله...
میدانم عاقبت پیش تو برمی گردم و در آن لحظه که روبرویت ایستادم روح برهنه ام را می بینی و از نگاهم میخوانی که دروغها یم را روی زمین جاگذاشته ام
میدانی! این شیطانک درونم، تخس و سربه هوا ست دلش سیب میخواهد سیب سرخ حوا...
5/اردیبهشت/ 92 + من انتخاب شدم... شاید عنوان مناسبی برای شعرم باشه... بزرگترین مشکل من بعد از وصله کردن کلمات و احساساتم، اینه که زیر پرچم یک عنوان اونها رو جا بدم... یک عنوان مناسب... این ترانه رو بطور اتفاقی گوشیدم و شعرش برای من خیلی زیباست:) ++ روز 13 اردیبهشت چندین تایی از بلاگرهای محترم تصمیم گرفتند دور هم جمع شن و دور دوم دور خوانی کتاب رو شروع کنند. من هم بعنوان نخودی به این قرار وبلاگی نمایشگاه کتاب خواهم پیوست:)) هر کدوم از شما دوستان بیایید که بتونم ببینمتون بسی بسیار شاد میشم. هم چنین وقتی به آدرس وب آقا مجتبی رفتید متوجه خواهید شد که ایده ای نو با عنوان وبلاگستان در دست اقدام هستش و عضو هم میپذیره. دوستانی که مشتاق هستند میتونند ثبت نام کنند. البته هنوز به مرحله ی رسمی اجرایی نرسیده ولی خب کلید خورده و به همین زودیها رونق خواهد گرفت. +++ یه همکلاسی دارم اعتماد بنفسش درحددده خدا، حتی چندین بار رُک و راست گفتش که خدا رو قبول نداره با این وجود مصداق کامل طبل تو خالیه. سرکلاسها از بس اظهار فضل می نُمایه که به استاد اجازه صحبت کردن نمیده... اساسا رو نِروِ همه بچه های کلاسه... یه کلاس از دسس این بشر عاصیه:-/
برچسبها: شعر من [ دوشنبه 9 اردیبهشت1392 ] [ 22:52 ] [ م ه س ا ]
شب ها، پرنده هایش می روند روزها، ستاره هایش. ببین! آسمان هم که باشی باز تنهایی! (رضا کاظمی) + هفته ی آینده پر از استرس خواهد بود... استرس مغزم رو مختل میکنه :( منتظرم چهارشنبه برسه و رها شم... ++ تازگی ها بهم ثابت شد که بیشتر اونهایی که با برچسب دوست باهاشون سر و کار دارم مثل نربان باهام رفتار میکنن... اینطوری منم مجبور میشم یه وقتی زیر پاشون رو خالی کنم... [ پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 ] [ 23:27 ] [ م ه س ا ]
Marmeladov talking to Raskolnikov: "Honoured sir," he began almost with solemnity, "poverty is not a vice, that's a true saying. Yet I know too that drunkenness is not a virtue, and that that's even truer. But beggary, honoured sir, beggary is a vice. In poverty you may still retain your innate nobility of soul, but in beggary – never – no one. For beggary a man is not chased out of human society with a stick, he is swept out with a broom, so as to make it as humiliating as possible; and quite right too, for as much as in beggary I am ready to be the first to humiliate myself. …" (Crime and Punishment, 13)
مارمیلادف در حال صحبت با راسکُلنیکف: او با وقاری تمام گفت، "قربان، فقر گناه نیست، این حرف درستی است. اگرچه این را هم میدانم که مستی نشانه ی تقوا نیست، و این حرف چه بسا درست تر است. اما قربانت، گدایی، یک گناه است. در شرایط فقر هنوز می توانی به اصالت روح پایبند بمانی، اما وقتی گدایی کردی حتما و بدون استثنا نجابت روحت را از دست خواهی داد. آدم با گدایی کردن از جامعه دورانداخته میشود، اما نه به ضرب یک ترکه بلکه جارو شده و کنار میرود، و تا سرحد امکان خوار میشود؛ این حرف کاملا صحیح است چرا که وقتی گدایی می کنم اولین کسی هستم که خودم را کوچک کرده ام. ..."( جنایت و مکافات، 13) بعدا نوشت: همیشه از ناتوانی ترجمه در بیان زیبایی اون نوشته ی اولیه ناراحت میشم... البته همین متن انگلیسی هم ترجمه ای از زبان روسی هستش. + از خوندن این کتاب لذت میبرم...
[ یکشنبه 1 اردیبهشت1392 ] [ 0:49 ] [ م ه س ا ]
تو کوچه های بی چراغ شب تا سحر سوت می زنم پنجره ها که وا می شن قایم میشم تو پیرهنم می گذرم از چشمکای چراغ چهارراه سکوت از توی صندوقای پست صدای گریه می شنوم.
اتاقک این تلفن، یه جا واسه قایم شدن دگمه هاش فشار میدم، آی تلفن زنگی بزن! این تلفن زنگ نداره، خطّای اون یک طرفه س دُرُس مثه قصه ی ما، ناز تو وُ دل دلِ من. ... یغما گلرویی
[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ 0:40 ] [ م ه س ا ]
وقتی دلت برای کسی تنگ میشود،
هم وزن کاغذی مچاله و بی حاشیه زیر هجوم جوهر یک شعر بی قافیه، کم می آورد و رنگش زرد می شود.
27/ فروردین/ 1392 برچسبها: شعر من, روزمرگی ها ادامه مطلب [ سه شنبه 27 فروردین1392 ] [ 14:14 ] [ م ه س ا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||